یادش بخیر روزای
اول آموزشی چقدر باهامون تمرین رژه کردن همش پا میکوبیدیم زمین آخرشم میگفت نه
صدای پاتون خوب نیست از نو.چقدر جلو جایگاه و رو باند رژه نظر به کار میکردیم و
میگفت نه سرتون خوب نمیگرده و از نو برید اول باند رژه هنوز صداش تو گوشمه میگفت
تبل بزرگ زیر پای چپ توجه به نوک شمشیر و بعد نظربه راست.پوستمون و کند این
یحیی.هفته اول که باهامون رژه کارکرد رفتیم رو باند رژه جلو فرمانده رژه رفتیم
بهمون خیلی خوب نداد یحیی هم مالرو تنبیه کرد گفت پوستتون و میکنم.اون هفته پنجشنبه
اش همه گروهانایی که خیلی خوب گرفته بودند فرستادن برن مرخصی یحیی مارو نگه داشت و
جلو چشم اونا که با ساکاشون داشتن میرفتن خونه مارو رژه برد.بدترین تنبیهی بود که
میتونست بکنه.خلاصه ما هفته اول رژه مون خوب نبود اینقدر باهامون کار کرد که از
هفته های بعد جای یکی دوتا یا سه تا خیلی خوب میگرفتیم.ولی خداییش رژه یک چیز
بیخوده.بعد گذشت سه ماه هنوز که هنوزه یک مدت که سر پا وامیستم زانوهام درد
میگیره.سوقات خدمته دیگه البته سوقات دوران آموزشی.از مراسم صبحگاه فقط یک چیز و
دوست داشتم.اونجا که پیش فنگ میکردیم و سرمون و سمت پرچم میگرفتیم و پرچم میرفت
بالا ماهم سرود ملی رو میخوندیم.واقعا اون لحظه احساس غرور میکردم گاهی اشک تو
چشمام جمع میشد.شاید بخاطر علاقه به کشورم بوده ولی خداییش خیلی اون قسمت صبحگاهو
دوست داشتم.بعدشم که سرود نیروی انتظامی که میگفتیم : ما زجان گذشتگان / حافظان میهنیم/
در نبرد خودسران همچو کوه آهنیم/ پیرو خط امام/جان نثار امتیم/چون هژبر صف شکن/ در
مصاف دشمنیم/ دیده بان مرز و بوم کشوریم/ حامی حریم دین و دفتریم / روز و شب پی
رفاه خستگاه / جان به کف مطیع حکم رهبریم/ ما پناه قلب شکسته ایم/ دل زهرچه جز حق
کسسته ایم/ تا نجات انسان زفتنه ها/ در کمین ظالمان نشسته ایم/ نیروی انتظامی
ایرانیم/ در خدمت مکتب و قرآنیم جهرم کجایی که
یادت بخیر. تولدت مبارک ،
چه حرف خنده داری چه فایده داره وقتی تو گل برام نیاری عجب شبیه امشب داره میسوزه
چشمام دور شلوغه اما انگاری خیلی تنهام .واسه کی زنده باشم، جشن چیو بگیرم من امشب
و نمی خوام دلم می خواد بمیرم، تولدم مبارک نیست دلم گرفته غمگینم هوای خونه
دلگیره تورو اینجا نمیبینم تولدم مبارک نیست شکسته قلب داغونم تو نیستی و من از
دوریت خودم رو مرده میدونم.هچکس خبر نداره چقدر هواتو کردم چقدر دلم میخواد تو
باشی دورت بگردم هیچکس خبر نداره دارم به زور میخندم نمیدونن چرا من چشمامو هی
میبندم،چشمامو من میبندم تا منتظر بشینم شاید تو این سیاهی بازم تورو ببینم. 26 فروردین تولدم بود که گذشت.باز یک سال بزرگتر از پارسال شدم.چه زود میگذره. وقتی
پامون و داخل پادگان گذاشتیم اول از همه یکی از دژبانای دم در همه مون و جمع کرد و
یه جلسه توجیهی به قول خودش گذاشت.توجیه اینکه آوردن مبایل وmp3
player و ... ممنوعه.زدن ریش با تیغ ممنوعه و ایگه
بیبینیم میفرستیم عقیدتی و ... همراه داشتن سیگار و کبریت و فندک و چاقو و تیغ و
انواع قرص های اعتیاد آور ممنوعه.خلاصه نزدیک به نیم ساعت ما سرپا بودیم و آقا
داشت از این چرت پرتا میگفت.ماهم که کلی تو راه بودیم و نتونستیم بخوابیم الانم که
اینجوری.بعدشم که دوتایی شروع کردن به گشتنمون.یکی خودمون و میگشت و یکی هم کل
ساکمون و ریخت بالا و کلی گشت.اینم گذشت و از مرحله اول رد شدیم و به خطمون کردن و
از بلوار انتظامات ردمون کردن بردنمون سمت مهدیه پادگان.اون موقع اصلا فکرشم
نمیکردم که همین بلوار دو ماه محوطه نظافته من میشه و هروز صبح باید جارو به دست
سر ساعت 6 تا 6.5 اینجارو حسابی تمیز کنم.اونم با یه شاخه از درخت نخل یا به قول
خودشون با یه پیش.خلاصه دو ساعتم تو مهدیه نگه داشتن و الکی برامون حرف زدن.ساعت
نزدیک دوازده بود که از مهدیه فرستادنمون تا بریم آسایشگاهمون مشخص بشه.در هر
آسایشگاهی میرفتیم فرمانده شون میگفت جا نداریم ببرینشون جای دیگه.ماهم مثل این بی
خانمان ها از این آسایشگاه به اون آسایشگاه میبردنمون.آخرم جا پیدا نشد برامون.40
نفر سرباز مونده بودیم رو دستشون.خلاصه برا خودشون جلسه گذاشتن و .... تا شد ساعت
چهار عصر.حالا جالبه که اصلا فکر ناهار ما بدبختا هم نبودن ما که حتی دیشب هم شامی
بهمون ندادن گشنه و تشنه زیر آفتاب بودیم منتظر اینکه فرجی بشه و جایی برامون پیدا
بشه.ساعت 4 دیگه دلشون به حالمون سوخت و ته مونده دیگاشون و جمع کردن و گفتن
بیایید غذا ببرید.نفری یه کفگیر استانبلی.اونم چه استانبلی.قاشق دوم و که خواستم
بخورم توش یه پشه دیدم.حالم گرفته شد.از اون موقع بود که دیگه حالم از هرچی مازاد
و اضافی و... بهم میخوره.اگه اسم مازاد و تا آخر عمرم جایی بشنوم حالم گرفته
میشه.غذا مون و دادن ساعت 5 بود گفتن بیایید جاتون مشخص شده.نصفتون و میفرستیم
بازیاری و نصفتونم میفرستیم پیشرو.منم افتادم تو پیشرو.گفتم ای داد پیشرو دیگه
چیه؟ چکار باید بکنم؟ یکی از بچه ها گفت بذار بپرسم اصلا اینا چی هستن.از یه درجه
داری پرسید پیشرو و بازیاری چی هستن و چکار باید توشون بکنیم؟ درجه داره هم خندید
و گفت اینا که چیزی نیستن کسی هستن.نگو فامیل دوتا گروهبان بوده.یکی پیشرو و یکی
بازیاری.رفتیم با پیشرو و امدن استحقاقی هامون که دو دست لباس و دوتا پتو و پوتین
و... بود دادن.دردسرمون تازه شروع شد.لباسا یا گشاد گشاد بودن یا تنگ تنگ.پوتین من
که سایزش 45 بود.خلاصه بعد تحویل گرفتنشون فرمانده مون که اون موقع اسمش هم
نمیدونستیم بهمون دو ساعت مرخصی شهری داد تا بریم لباسامون و سایز کنیم.منم رفتم
پوتینم و عوض کردم.اما هر جا گشتم کسی لباس عوض نمیکرد دنبال شلوار 46 میگشتم و
اینی که داده بودن 44 بود.نگو اصلا نیازی به سایز کردن لباس نیست.بعد یه مدت خودت
باید همسایز لباسه بشی نه لباس همسایز تو.من که همون شلوار 44 رو در حالی که فقط دوتا از چهارتا دوکمه هاش بسته
میشد یک هفته که با اون وضع پوشیدم دیگه اندازم شد و بعد یک هفته سایز شلوارم شدم
و دکمه هام کامل بسته میشد.تازه آخرای دوره مون پشت شلوارم کلی چین میخورد بس که
لاغر شده بودم. جهنم سبز
(مرکز آموزش شهید دستغیب ناجا جهرم) جهرم تو
استان فارس قرار داره.تا به حال به شهرش سفر نکرده بودم.حدود سه ساعت پایین تر از
شیرازه.وقتی میخواستم برم خدمت به هر جایی و هر نیرویی فکر میکردم که بیفتم به جز
نیروی انتظامی اونم کجا جهرم! واقعا
جهنم سبز بود.در عین حالی که سبز و پر از دار و درخت بود انگار تو جهنم بودی.البته
منظورم شهرش نیست ها.خود پادگانش و میگم.وقتی تو اهواز رفتم که تقسیم کنن مارو
(آخه من کد مازاد خورده بودم و تا آخرین لحظه جام مشخص نبود)خدا خدا میکردم 05
کرمان که بدترین جای تو مرکز آموزش ها بیفتم اما نیروی انتظامی نیفتم.بالاخره
اونچه که ازش میترسیدم سرم آمد.از ساعت 7 صبح مارو کاشتن سر پا تا خود ساعت 12 تا
اینکه بالاخره گفتن جهرم سرباز نیاز داره و باید برید اونجا.بلیط هم دادن برای
فردا که بریم.منم که حسابی حالم گرفته شده بود گفتم جهنم میرم دیگه چاره ای
نیست.ماکه مثل بعضی ها شانس نداشتیم که معاف بشیم یا بند پ نداشتیم که حداقل یه
جای خوب و تو یه نیرویی که سختگیریش و پراکندگیش کمتره خدمت کنیم حالام که افتاده
تو پاچه مون باید بریم.خلاصه برگشتم خونمون که وسایلم و جمع کنم فردا عصر ساعت 7
برم ترمینال اهواز .همین شبم رفتم خونه کچل کردم.موهامو با نمره 2 زدم.وقتی خودم و
تو آینه دیدم خنده ام گرفت.یاد دوران ابتداییم افتادم که همش باید کچل
میکردیم.وقتی کچل کردم آثار شیطنت های دوران بچگی و جاهلیتم رو سرم پیدا شد.آخه
چندین بار سرم شکسته.از بس که شیطون بودم.چنان همین یک شب گذشت و چشم رو هم گذاشتم
شد فردا ظهری.مامانم هم برام یه خورشت فسنجونی درست کرد که تا خود آخرین روز
آموزشیم مزه ش زیر زبونم بود.هی حسرت میخورم که چرا یه بشقاب بیشتر نخوردم.ساعت شد
چهر عصر و چون خونه مون از اهواز فاصله ی دوساعتی داره دیگه راه افتادم.دوتا از
دوستامم باهام بودن.باز خداروشکر حداقل دونفر آشنا باهام بودن .ساعت 6.5 رسیدیم
اهواز یکم نشستیم اتوبوس صدا زد و همه کچلا یکی یکی رفتن که سوار بشن.ماهم
رفتیم.ساعت 7 که از اهواز راه افتادیم ساعت 6.5 صبح رسیدیم شیراز و بعد ماشین عوض
کردیم سوار اتوبوس جهرم شدیم و ساعت 10 رسیدیم دم در پادگان.از اینجا دیگه واقعا
شدم سرباز و دوره ی جدید زندگیم آغاز شد. شاهزاده گفت : زیباتر از من خواهرم است که در پت سر تو ایستاده است. امیر برگشت و دید هیچکس نیست. شاهزاده گفت : تو عاشق نیستی.عاشق به غیر نظر نمی کند.
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده
میکرد.یک روز او با صاحب کار خود موضوع را درمیان گذاشت.پس از روزهای طولانی و
کارهای بسیار در طول سالیان دراز حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن
فرصت لازم برای استراحت میبایست خود را بازنشسته میکرد.صاحب کار او پس از شنیدن
این موضوع بسیار ناراحت شد و سعی کرد که او را منصرف کند اما نجار پیر تصمیم خود
را گرفته بود و پشیمانی در کار نبود.سرانجام صاحب کار در حالی که با ناراحتی با
درخواست بازنشستگی نجار موافقت کرد از او خواست که به عنوان آخرین کار ساخت خانه
ای را به عهده گیرد.نجار از سر رودربایستی پذیرفت در حالی که دلش چندان به این کار
رضایت نداشت.پذیرفتن ساخت این خانه بر خلاف میل باتنی او صورت گرفته بود برای همین
به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و با بی دقتی به ساختن خانه مشغول شد و به
سرعت برای رسیدن به استراحت کار ساختن خانه را به پایان رساند.او صاحب کار را از
اتمام کار باخبر کرد.صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار نجار به محل ساختمان
رفت.زمان تحویل کلید صاحب کار کلید را به نجار بازگرداند و به او گفت :این خانه
هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالها همکاری.نجار یکه خورد و بسیار شرمنده
شد.درواقع اگر او میدانست که خودش صاحب این خانه است لوازم و مصالح بهتری را برای
ساخت آن به کار میبرد و از تمام مهارت خود کمک میگرفت. این داستان ماست. ماهم چون نجاری هستیم که زندگی و آینده را
میسازیم.پس بهتر است همه تلاش خود را به کار گیریم چون این ما هستیم که قرار است
در آینده ای که میسازیم زندگی کنیم. دوست داشتم تاریخ این روز مثل سال های دیگه ثبت بشه تو وبلاگم برای همیشه. با آرزوی بهترین ها برات.موفق باشی.
یک گروه از دانش آموزان در باره هفت چیز عجیب مورد بحث در
دنیای امروز به بحث پرداختند. 1.اهرام مصر پس از جمع آوری
آرا، توجه معلم به یکی از دانش آموزانی که
هنوز نوشته اش را تمام نکرده بود، جلب شد. او از آن دانش
آموز پرسید که آیا مشکلی هست؟ معلم گفت ” خوب،
به ما بگو تو چی نوشتی؟ شاید ما بتوانیم به تو کمک کنیم.“ آن دختر تاملی
کرد و گفت: من فکر می کنم که هفت چیز عجیب دنیا اینها هستند: 1. دیدن 2. شنیدن 3. لمس کردن 4. چشیدن 5. احساس کردن 6. خندیدن 7. دوست داشتن کلاس آنقدر ساکت
شد که حتی صدای افتادن یک سوزن را هم می شد شنید. جالبه که با ارزش
ترین چیزها در زندگی ساخته دست یا قابل خرید نیستند. شاید داستان زندگیت به نظرت اونی نباشه که دوست
داری.اونی نباشه که مد نظرته اما باید یک چیز و خوب بدونی که نویسنده ی این داستان
تو نیستی.این داستان یا بهتره بگم داستان زندگی همه ی آدم ها به دست نویسنده ای
نوشته شده که خودش خالق همه ی نویسنده هاست.پس وقتی دیدی داستانت اونی نیست که
دوست داری و خوب نیست.وقتی دیدی داستانت به دلت نمیشینه و همش اشکال و نقطه ی گیر و
کور تو کار داستانت هست بدون که مشکل از خودته چون تو نتونستی نقش خودت و خوب بازی
کنی.بازیگری کار سختیه اونم برای وقتی که میخوای نقش اول داستان زندگی خودت و بازی
کنی.انشالله داستان همه ما به خوبی به پایان برسه.جوری که مثل همه بازیگرا که بعد
اجرای خوبشون ازشون تقدیر و تشکر میشه از ما هم اون دنیا قدردانی بشه که داستان
خودمون و به بهترین شکل ممکن بازی کردیم. چه زود میگذره به سرعت برق و باد.جوری که حتی فکرش هم
نمیکنی.واقعا در حد همون یک پلک زدن برام گذشت چهار سال تحصیل دانشگام.درسته پلک
زدنش یکم زحمت داشت و سخت بود اما زده شد و به آخر رسید.دوران خوبی بود.واقعا به
غیر از آخر ترما که وقت جواب پس دادن بود باقی چیزاش خوب ود.دوستایی که پیدا
کردم.مهارت هایی که خیلی کم بود اما یاد گرفتم.تجربه هایی که هیج جا نمیتونستم کسب
کنم اما تقریبا کسب کردم.نمیدونم بعد این کجا باید برم.باید برم سربازی.اونجا هم
قراره کلی خاطره خوش داشته باشم و کلی تجربه جدید کسب کنم.قراره به اصطلاح برم مرد
بشم.انشالله که مرد بشم.البته مرد هستم ها.میخوام مرد تر بشم.چاره چیه.مجبورم
دوسال هم وقتم و اونجا بگذرونم.باید سخت نگیرم تا بهم سخت نگذره.حتما هم سخت
نمیگذره و خوبه.اصل زندگیم شده همین نکته که (سخت نگیری سخت نمیگذره)
اگر چه نظر های متفاوت زیادی بود اما در ادامه به معرفی آنهایی می پردازیم که
بیشترین رای را آورده اند:
2. تاج
محل
3. دره های عمیق
4. کانال پاناما
5. مجموعه سازه های امپراتوری
6. قصر سلطنتی سنت پطرز
7. دیوار بزرگ چین
آن دختر جواب داد،“ بله، یک کمی. چون تعدادشان زیاد بود من نتوانستم روی همه آنها
فکر کنم.
چیزهایی که ما ساده و معمولی می دیدیم به درستی که عجیب بودند!
| Design By : Mihantheme |


